عشق چیه؟
دوست ندارم خورشیدی باشم که معشوقم در غیابم با ماه باشه
دوست ندارم نقطه ای باشم که با اومدنم متن عوض بشه
دوست ندارم برگی باشم که درختم من رو به سبزی دیگری بفروشه و بزاره زیر پای آدما خرد بشم
دوست ندارم عروسکی باشم که بام بازی بکنند بعدم برم توکمد
دوست ندارم آدامسی باشم که وقتی شیرینیم تموم شد بندازنم دور
دوست ندارم تلویزیونی باشم که وقتی برنامه ندارم خاموش بشم
دوست ندارم ستارهای باشم که ماهم با همه دیگه هم رفیق باشه
دوست ندارم شمعی باشم که وقتی اشکم داره تموم میشه فوتم کنن
دوست ندارم نه ندارم
دوست دارم ماه باشم که هزارتا ستاره دنبالم بیاد
دوست دارم زمین باشم که خورشید و مهتاب به عشق من بیدارشن
دوست دارم خورشیدی باشم که درختا به به امیده دیدن من شب ها رو صبح کنن
دیگه نمیتو نم حماقت قدیم و بگم
منظورم اینه که این هاواسه وقتی که معنی عشق و نمیدونستم
چون الان حاضرم هر چی باشم
حتی یه شاخه کبریت تو دستای گرمش که هر وقت دوست داره آتیشم بزنه
حتی یه دستمال که اشکها ی غم دوری یکی دیگه رو باش پاک کنه
حتی…
حیف که دیگه دیره!!!!
